آتش گرفت

شرح شوق خویش بنوشتم، قلم آتش گرفت

یادی از یارم نمودم، صد صنم آتش گرفت

آنچنان در تار و پودم لرزه‌ها افتاده است

کز بلای لرزش من، ارگ بم آتش گرفت

زاری خود را نشان دادم، مگر رحمی کنند

قلب پاک و صاف ارباب کرم آتش گرفت

رو به کعبه کردم و از صدق دل کردم دعا

ناگهان از هُرمِ دل، بیت‌الحَرَم آتش گرفت

غرقه‌ی اشکم که چون دریا مرا در خود کشید

قطره‌ی اشکم به دریا ریخت، یَم آتش گرفت

گفتم از می آب ریزم بر دلِ پر درد و داغ

جام را تا سر کشیدم، جام جم آتش گرفت

لحظه‌ها را یک به یک در پشت سر کردم رها

زندگی در این تغافل دم به دم آتش گرفت

که می دانی

فقیرتر شدم از آن زمان که می‌دانی

و رفته‌ام دگر از این جهان که می‌دانی

مرا خزان سیاه از بهار سبز ربود

که راهی‌ام پی آن کاروان که می‌دانی

نه جان به تن، نه تنی باقی است در دنیا

نمانده چیز دگر در نهان که می‌دانی

نمانده بود دگر جا درون این عالم

پناه‌گاه من و این روان که می‌دانی

زمین که پر شده از هر چه فتنه و افلاس

و نیست راه دگر ز آسمان که می‌دانی

دگر ز عالم خاکی نی‌ام که در ملکوت

خوشم به روضه‌ی رضوان چنان که می‌دانی

به بی‌پناهی کفر از جهان شدم فارغ

پناه برده‌ام امّا به آن که می‌دانی

بگذشت

سیاهی نور را بلعید و بگذشت

زمین از آسمان ترسید و بگذشت

سپهر از خشم، رعد و برقی افروخت

زمین را زیر سُم کوبید و بگذشت

سرشک خون‌فشان از چشم دنیا

چه سیل‌آسا فرو بارید و بگذشت

دوباره نوح و طوفانی که با خویش

زمین را رو فروپوشید و بگذشت

دوباره سیل‌ها رفتند و این بار

ز خورشید این زمین خشکید و بگذشت

دوباره، شصت باره، بیش از اینها

چنین دور زمان گردید و بگذشت

همیشه حال دوران‌ها چنین بود

غمی در چهره‌ها پیچید و بگذشت

شگفتا کودکی با دست خالی

به دنیا خنده‌ای بخشید و بگذشت

بهتر شه

چه رنج برده‌ام از این که هست بهتر شه

نشد که زخمِ بَدِ این شکست بهتر شه

چه صدمه خورده‌ام این عُلقه‌هام پاره نشه

که قهرِ سرزده از این گُسَست بهتر شه

که رو به رشد کنم، از زوال پرهیزم

که حالِ بی‌خودِ این مرد پست بهتر شه

از این دوارِ فلک تا گرفت سرگیجه

به هوش آید و احوال مست بهتر شه

به یادِ یار و دیاری دوباره برخیزد

به یاد مستیِ روز الست بهتر شه

سر از خمار درآید، دل از غبار تهی

به راه افتد و بی پا و دست بهتر شه

که خون این جگر از دیدگان فرو ریزد

دلی که دل به چنین خون نبست بهتر شه

یک

سه پیرمرد قد کوتاه ژنده‌پوش دیدم.

اول صبح که به طرف اداره می‌رفتم.

چیزهایی که آن موقع می‌بینم برای‌ام جالب است.

نه این که فال خوب یا بد بزنم اما حس می‌کنم هر جوری روزم شروع شود همان طور تا شب ادامه خواهد یافت.

هر سه تا پیرمرد قد کوتاه ژنده‌پوش باهام حرف زدند. حرف‌های بی‌مورد.

اولی پرسید ساعت هشت شده است؟

گفتم: نه.

گفت: نترس هشت هم میشه.

دومی مِن مِن کرد.

چیزی گفت که نفهمیدم.

عجله داشتم زود به سر کار برسم.

تازگی عادت کرده‌ام پیاده سر کار بروم.

هم کمتر از ماشین استفاده می‌کنم و هزینه‌های‌ام کمتر می‌شود.

احساس می‌کنم هم به بهبود آب و هوا و ترافیک کمک کرده‌ام و هم دیگر فکر جای پارکینگ و جای ماشین نیستم.

کلاً پیاده‌روی صبح حس خوبی بهم می‌دهد.

راستی پیر مرد سوم.

از رو به رو می آمد.

همین طور که به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد به سمت من میل می‌کرد.

با خودم گفتم خدا به خیر بگذراند.

به من که رسید گفت خیابان لاهور از همین طرف است؟

گفتم: بله، بله.

با حالتی بسیار مؤدبانه تشکر کرد.

عجله داشتم.

تند تند راه می رفتم و به نفس نفس افتاده بودم.

می‌ترسیدم دیر به اداره برسم و فقط برای چند دقیه دیر رسیدن مجبور شوم مرخصی ساعتی بگیرم.

یک خانم با حالتی بسیار موقّر و آرام جلوی من حرکت می‌کرد.

مانتو بلند سورمه‌ای پوشیده بود و مقنعه مشکی داشت.

من تند تند راه می‌رفتم و او با آرامش.

نمی‌دانم چرا هر کاری می‌کردم به او نمی‌رسیدم.

سرعت‌ام را خیلی زیاد کردم.

و موفق شدم.

از او رد شدم.

نزدیک بود به او برخورد کنم.

معذرت‌خواهی کردم.

از وقتی به علت اصابت موشک به ستاد خبری جلو مجموعه اداری، درب اصلی را بسته‌اند مجبورم تا درب کناری مجموعه اداری بروم و از آنجا وارد شوم.

بعد دوباره کلی راه را برگردم تا به اداره‌ی خودمان برسم.

با خودم گفتم امروز حتماً دیر می‌رسم.

دیگر هم تند تند راه می‌رفتم و هم قلبم تند تند می‌زد.

خودم را به اداره رساندم.

دو تا از همکاران‌ام جلو ساعت‌زن بودند.

از دور نگاه کردم حس کردم نوشته 7:31 .

همکارم انگشت زد و ساعت رفت.

گفتم آخرش یک دقیقه دیر رسیدم.

رفتم جلو ساعت زن.

ساعت دوباره آمد.

7:29 دقیه بود.

نفس راحتی کشیدم.

من اثر انگشت‌ام خیلی وقت است که محو شده است و چون به سختی می‌توانم انگشت بزنم به جای انگشت کارت می‌زنم.

کارت‌ام را نرسیده به اداره از کیف‌ام درآورده بودم و در دست داشتم.

سریع زدم.

به دور و برم نگاه کردم.

همکاران داشتند خوش و بش می‌کردند.

به طرف آسانسور رفتم.

یکی از همکاران پنیر در دست‌اش بود برای صبحانه.

همکار دیگر به شوخی گفت همه صبحانه مهمان من هستید.

بیایید اتاق من.

نان و پنیر و گوجه فرنگی هم بیاورید.

خندیدیم و وارد آسانسور شدیم.

با این که فروردین ماه است و هوا هنوز گرم نشده، احساس کردم کمی عرق کردم.

قبل از وارد شدن به اتاق کاپشن نازک‌ام را درآوردم.

کمی عرق داشتم.

صبح اسپری بدن خوش‌بویی زده بودم اما می‌ترسیدم بوی عرق داشته باشم.

می خواستم تا بیشتر عرق نکرده‌ام لباس‌ام را کم کنم.

وارد اتاق شدم.

با همکاران هم‌اتاقی‌ام سلام و احوال‌پرسی کردم.

کاپشن را روی چوب‌لباسی آویختم.

کیف‌ام را در کمد گذاشتم و سر جای‌ام نشستم.

گفتم خیلی وقت است چیزی ننوشته‌ام.

سه پیرمرد قد کوتاه ژنده‌پوش یادم آمد.

کار زیادی داشتم.

یک همکار هم زنگ زد و چیزی خواست اما نشستم به نوشتن.

خدا امروز را به خیر بگذراند.

محمد جلوانی سی فروردین هزار و چهارصد و پنج هجری شمسی

هزلی برای عوض شدن فضا

در نورگیر عشق که جای کلاغ نیست
آن کس که عرّ و عر ننماید الاغ نیست

هر کس غذا نخورد شود لاغر و به عکس
آن کس که لاغر است بدیهی است چاق نیست

جای درخت داخل حوض است یا اتاق؟
اینجا حیاط خلوت خانه است باغ نیست

آن زن که زر ز شوهر خود خواست درک کرد
که چاره بهر شوهر او جز طلاق نیست

در های و هوی زندگی از خود به در نشو
فریاد کم بزن، نفَسِ جیغ و جاغ نیست

کردی هوس که چای بنوشی ولی چه زود
از بس که لفت داده‌ای آن چای داغ نیست

تنهایمان گذاشتی و رفتی ای رفیق
ما را دگر توان بیان فراق نیست

هر چند خواستم بمکم لعل یار را
بهر مکِش ولی به برم جز سماق نیست

مَرد مُرده

دکتر چه کار می‌کنی این قلب مرده است
این مردِ ناامید دگر جان سپرده است

این تن که روی تخت چنین نرم خفته است
از روزگار خویش بسی زخم خورده است

تا رخت از این جهان دغل‌کار برکشد
تک‌تک تمام ثانیه‌ها را شمرده است

این روح پیش از آن که برون گردد از بدن
بسیار سال‌هاست ملول و فسرده است

دنیا اگر که زنده و بیدار گشته است
این روح خسته را هوس خواب برده است

هر روز صدهزار فشار از جهان پوچ
این قلب را میانه‌ی میدان فشرده است

خواهی اگر که قصه‌ی او را نظر کنی
شرح بلند قصه‌ی چاقو و گُرده است

دکتر تلاش و کوشش بی‌هوده می‌کنی
این مرد رنگ زندگی از خود سترده است

برای مادر

روحی سبک مثل کبوتر داشت مادر
انگار روی شانه‌ها پر داشت مادر

با این که با ما بود و با ما زندگی کرد
از ابتدا رو سوی دیگر داشت مادر

جز غصّه چون قوتی نخورد این تن رها کرد
جسمی نحیف و خُرد و لاغر داشت مادر

جسمی ضعیف اما دلی بس مهربان داشت
قلبی پر از احساس در بر داشت مادر

مهر و محبت ارمغان او به ما بود
همواره آغوشی معطر داشت مادر

دنیا برایش زنده و زیبا و خوش بود
زیرا به خوبی‌هاش باور داشت مادر

اما به دنیا دل نبست و آن‌چه در اوست
جانی از این دنیا فراتر داشت مادر

با عشق و ایمانش خدا را می‌پرستید
وعده کنار حوض کوثر داشت مادر

شروع دوباره

به نام خدا

و سلام

چند سال در یک وبلاگ مطالبی می‌نوشتم که از روزنوشت تا شعر و داستان و مقاله و تحلیل را شامل می‌شد.

تقریباً معتاد نوشتن در آن شده بودم و مطالب خوب و جالبی هم در آن جمع شده بود.

متأسفانه با شروع جنگ چهل روزه در اسفند ماه 1404 و قطع اینترنت

آن وبلاگ به کلی از دسترس‌ام خارج شد و دیگر نتوانستم مطالب آن را بازیابی کنم.

مدتی صبر و کوشش کردم بلکه وبلاگ برگردد و دوباره در همان فضا نوشته‌های‌ام را به اشتراک بگذارم

اما این اتفاق نیفتاد.

ناگزیر نوشتن در این وبلاگ را شروع کردم.

امید که ثمربخش باشد.