سه پیرمرد قد کوتاه ژندهپوش دیدم.
اول صبح که به طرف اداره میرفتم.
چیزهایی که آن موقع میبینم برایام جالب است.
نه این که فال خوب یا بد بزنم اما حس میکنم هر جوری روزم شروع شود همان طور تا شب ادامه خواهد یافت.
هر سه تا پیرمرد قد کوتاه ژندهپوش باهام حرف زدند. حرفهای بیمورد.
اولی پرسید ساعت هشت شده است؟
گفتم: نه.
گفت: نترس هشت هم میشه.
دومی مِن مِن کرد.
چیزی گفت که نفهمیدم.
عجله داشتم زود به سر کار برسم.
تازگی عادت کردهام پیاده سر کار بروم.
هم کمتر از ماشین استفاده میکنم و هزینههایام کمتر میشود.
احساس میکنم هم به بهبود آب و هوا و ترافیک کمک کردهام و هم دیگر فکر جای پارکینگ و جای ماشین نیستم.
کلاً پیادهروی صبح حس خوبی بهم میدهد.
راستی پیر مرد سوم.
از رو به رو می آمد.
همین طور که به من نزدیک و نزدیکتر میشد به سمت من میل میکرد.
با خودم گفتم خدا به خیر بگذراند.
به من که رسید گفت خیابان لاهور از همین طرف است؟
گفتم: بله، بله.
با حالتی بسیار مؤدبانه تشکر کرد.
عجله داشتم.
تند تند راه می رفتم و به نفس نفس افتاده بودم.
میترسیدم دیر به اداره برسم و فقط برای چند دقیه دیر رسیدن مجبور شوم مرخصی ساعتی بگیرم.
یک خانم با حالتی بسیار موقّر و آرام جلوی من حرکت میکرد.
مانتو بلند سورمهای پوشیده بود و مقنعه مشکی داشت.
من تند تند راه میرفتم و او با آرامش.
نمیدانم چرا هر کاری میکردم به او نمیرسیدم.
سرعتام را خیلی زیاد کردم.
و موفق شدم.
از او رد شدم.
نزدیک بود به او برخورد کنم.
معذرتخواهی کردم.
از وقتی به علت اصابت موشک به ستاد خبری جلو مجموعه اداری، درب اصلی را بستهاند مجبورم تا درب کناری مجموعه اداری بروم و از آنجا وارد شوم.
بعد دوباره کلی راه را برگردم تا به ادارهی خودمان برسم.
با خودم گفتم امروز حتماً دیر میرسم.
دیگر هم تند تند راه میرفتم و هم قلبم تند تند میزد.
خودم را به اداره رساندم.
دو تا از همکارانام جلو ساعتزن بودند.
از دور نگاه کردم حس کردم نوشته 7:31 .
همکارم انگشت زد و ساعت رفت.
گفتم آخرش یک دقیقه دیر رسیدم.
رفتم جلو ساعت زن.
ساعت دوباره آمد.
7:29 دقیه بود.
نفس راحتی کشیدم.
من اثر انگشتام خیلی وقت است که محو شده است و چون به سختی میتوانم انگشت بزنم به جای انگشت کارت میزنم.
کارتام را نرسیده به اداره از کیفام درآورده بودم و در دست داشتم.
سریع زدم.
به دور و برم نگاه کردم.
همکاران داشتند خوش و بش میکردند.
به طرف آسانسور رفتم.
یکی از همکاران پنیر در دستاش بود برای صبحانه.
همکار دیگر به شوخی گفت همه صبحانه مهمان من هستید.
بیایید اتاق من.
نان و پنیر و گوجه فرنگی هم بیاورید.
خندیدیم و وارد آسانسور شدیم.
با این که فروردین ماه است و هوا هنوز گرم نشده، احساس کردم کمی عرق کردم.
قبل از وارد شدن به اتاق کاپشن نازکام را درآوردم.
کمی عرق داشتم.
صبح اسپری بدن خوشبویی زده بودم اما میترسیدم بوی عرق داشته باشم.
می خواستم تا بیشتر عرق نکردهام لباسام را کم کنم.
وارد اتاق شدم.
با همکاران هماتاقیام سلام و احوالپرسی کردم.
کاپشن را روی چوبلباسی آویختم.
کیفام را در کمد گذاشتم و سر جایام نشستم.
گفتم خیلی وقت است چیزی ننوشتهام.
سه پیرمرد قد کوتاه ژندهپوش یادم آمد.
کار زیادی داشتم.
یک همکار هم زنگ زد و چیزی خواست اما نشستم به نوشتن.
خدا امروز را به خیر بگذراند.
محمد جلوانی سی فروردین هزار و چهارصد و پنج هجری شمسی